شير على خان لودى

146

تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )

[ شيخ محسن فانى ] سالك مسالك نكته‌دانى ، شيخ محسن فانى - اصلش از كشمير است . فاضل متبحّر و صاحب جاه و پاكيزه روزگار و خوش‌گو و خوش‌صحبت بوده و حكّام كشمير به خانه‌اش مىرفتند . چند روز در صوبهء [ اللّه‌آباد ] 107 خدمت صدارت داشت و مرجع خاصّ و عامّ آن ديار بود . صاحبقران ثانى توجّه تمام به حالش مرعى مىفرمودند ، امّا چون فتح بلخ بر دست سلطان مرادبخش اتّفاق افتاد و ندر محمّد خان ، تخت‌نشين آنجا ، جريده بگريخت و اموال وى ضبط شد ، در كتابخانه‌اش ديوان شيخ محسن مشتمل بر مدح خان مذكور يافتند ؛ از آن روز از نظر پادشاه افتاد و بىمنصب شد و از خدمت صدارت معزول گرديد ، امّا ساليانه فراخور حالش مقرّر گشت . بعد از آن تا آخر عمر از كشمير برنيامد . همواره به درس و افاده اشتغال داشتى ، و اكثرى از شاگردانش ساده‌رو بودند ، در ميان باغچهء حويلى نشيمنى مربّع با حوض سنگين ساخته ، حوض‌خانه نام كرده بود و هنگام نصف النّهار در آنجا مىنشست و يك‌يك شاگرد به نوبت به جهت سبق مىرفت . گويند شيخ را با يكى از لوليهاى كشمير كه نجى نام داشت و در غايت رعنائى و نهايت حسن و جمال بوده است ، دلبستگى تمام بود ؛ از اتّفاقات هم در آن ايّام ظفرخان ناظم كشمير نيز با وى تعلّق خاطر پيدا كرد و هرچند او را به نقد و جنس فريب داد ، خاطرش به جانب خود مايل نيافت ، آخر از واسوختيها غزلى در هجو نجى و شيخ محسن گفته ، شهرت داد ، اين دو بيت از آن جمله است : خفته را بيدار سازد باد دامان نجى * مرده را در جنبش آرد بوى انبان نجى لتّهء حيض نجى شد شمله و دستار شيخ * رشتهء تدبير او شد بند تنبان نجى در ابيات ديگر نيز فحش صريح آورده ، چنانچه ايراد تمامى ابيات در اينجا مناسب ننمود ؛ چون اين غزل به شيخ رسيد ، بنا بر ملاحظهء حكومت ظفر خان ، ناشنيده انگاشت و خاطر به جواب آن فرود نياورد . رحلت شيخ در سنهء هزار و هشتاد و يك اتّفاق افتاد . اين چند بيت از قصيدهء وى كه در مدح شاه جهان پادشاه گفته ، خالى از لطفى نيست ، اكثر الفاظ هندى در آن درج نموده و به طريقى آورده كه زيبنده و خوش‌نماست : نوبهار آمد به سير گلشن هندوستان * زيبد ار طوطى به جاى پر برآرد برگ پان چشم مردم از سواد هند روشن مىشود * گو نيارد كس متاع سرمه را از اصفهان در چمن هر صبح مينا بركُند راك بسنت * نيست طوطى را به‌جز كليان چون بلبل زبان بس‌كه دارد در چمن ميل گرفتارى به سرو * زيبد ار قمرى ز طوق خويش بندد آشيان چينه مىگيرد چو نرگس دست گلچين را به زر * لاله مىبندد حنا چون گل به پاى باغبان شب ز شبنم هارِ حبتيلى به گردن افكنَد * تا تواند شد حريف شاهد هندوستان